تبليغاتX
دنیای پاستیل و جوجو

دنیای پاستیل و جوجو

دنیای ما عشق ما زندگی ما

 

سلام دوستای گلم من جالم خوبه! جوجوکم هم خوبه قربونش برم فقط دلتنگه و تنها!

اومدم براتون چند تا عکس بذارم!

ماگ که دیشب کادو گرفتم!

گوشواره که دوستم از مکه برام آورد!

کیک تولدم! کوچولو گرفتن چون تو خونمون کسی کیک خور نیست.اینم همشو داداشم خورد!

تابلو نقاشی که یکی از شاگردام کشیده بود و قبل رفتنم بهم هدیه داده بود!

چند وقت پیشا بابای جوجو داشت میگفت که جوجو این موقعیت رو شانس آورد و .... من با خنده و شوخی گفتم جوجو تو موقعیت های دیگه هم شانس آورد باباشم خندید جوجوکم مگه راست نگفتم؟؟؟

پ.ن. وای الان تلوزیون داره یه زوج نشون میده...من دیگه فکر کردم کمش ۳۰ شاله هستن...دختره متولده ۶۸ و پسره ۶۶! یعنی ما پیر شدیم؟ یا اینا خیلی بزرگن؟؟؟ جل الخالق!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 11:10 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز ناهار رفتم پیش دوستم...مامانش بود مشهد و اون تنها بود! عصری هم با هم قدم زدیم تا کلاس من...کلی راه بود! خوش گذشت! همون دوستم که زندگیمون شبیه هست...اونا هم منتظر اقامتشون هستن که بیاد از ک ا ن ا د ا .

یکی از شاگردام برای تولدم یه ماگ آورد با زیر دستیش! عکسشو میذارم به زودی! خیلی خوشگله!

مدارک سفارت رو باید هفته دیگه ببرم! قرار شد بابای جوجو شناسنامه من و عقدنامه مون رو ببره ترجمه کنه!

دوستم الان میاد اینجا! شوهرش ماموریت خورده باید بره خرابکاری های م خ ا ب ر ا ت رو درست کنه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 22:6 توسط پاستیل و جوجو |

 

عزیزم کجایی؟ چرا آنلاین نمیشی؟؟ نمیتونم بهت زنگ بزنم!! گاهی هم که میگیره تو برنمیداری....نگرانتم...دلم برات تنگ شده...بیاد دیگه! امروز که اس ام اس ت رو جواب دادم گفتم شب بیا....چرا نیستی پس؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 21:42 توسط پاستیل و جوجو

 

دیشب تا ساعت ۴ با داداشم بیدار بودیم و صحبت میکردیم! از همه چی حرف زدیم! از دین...از آدما..از خانواده...از ازدواج...از آینده! خیلی خوب بود...چون هر دوتامون یه مدلی هستیم که با کسی صمیمی نمیشیم و واسه همین حرفامون تو دلمون میمونه! اینجوری خالی میشیم کلی! برا هر دوتامون خوب بود....امروز صبح هم رفتیم براش گوشی خریدیم...کادوی تولدش! چون دی ماه دیگه نمیاد احتمالا و اینکه گوشی میخواست که دیکشنری بخوره و .... از صبح واسه این کارا بیرون بودیم! دلم آب شد منم گوشی میخوام خب!! اون گوشی که اونجا دیده بودم و خوشم اومده بود رو اینجا ندارن! اونجا هم نخریدم چون جوجو گفت الان لازم نیست و ....! خلاصه اینکه گوشی قدیمی خودم رو دارم فعلا! جوجو هم بدون من رفت ۵۸۰۰ خرید! به قول خودش مفت! اینجا قیمت کردم همونه و شایدم کمتر!

جوجوکم ازت خبر ندارم...چرا آنلاین نیستی پس؟؟ بیا دیگه! امروز که اونجا تعطیله! داری چیکار میکنی عزیزم؟؟ دلم برات تنگولیده عشق من

این روزا اصلا نمیتونم غذا بخورم! بی اشتهایی عصبی گرفتم انگار! معده م درد میگیره از نخوردن! دلم یه جا میخواد برم جیغ بزنم گریه کنم! دستم به هیچ کاری نمیره...درسام مونده! تو کارم باید بهتر باشم...باید کلی مطالعه کنم! پایان نامه رو باید ردیفش کنم!نمیدونم چمه...اه

خداکنه حسش بیاد برم کتابخونه از صبح تا شب یه سری کارا رو ردیفشون کنم!

پ.ن. دوستای گلم مرسی از راهنمایی ها و هم دردیهاتون!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 15:32 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز نزدیکای ظهر بابای جوجو اومد دنبالم و رفتیم خونه پدربزرگ جوجو! همه بودن.....عموها و عمه ش! موقع رفتن گفتم شیرینی بگیرم! بابای جوجو گفت به شرطی که خودش حساب کنه و گرفتیم و رفتیم اونجا! وارد خونه که شدیم اصلا انگار نه انگار کسی اومده! همه تو آشپزخونه بودن و من رفتم سلام کردم! بعد روبوسی و .... نشستیم تا ناهار شد و بعد ناهار هم همینطور اونجا نشستیم و عصری هم اومدیم یه سر خونه کتابمو برداشتم و رفتیم خونه جوجو اینا! میخواستم باشم خونه خودمون چون قرار بود خونه پدر مادرم سر بزنیم و من از وقتی اومدم ایران ندیدمشون! خلاصه تو رو در واسی رفتم و گفتم شاید بخوان عیدی چیزی بدن که هی اصرار میکنن امشب بیا حتما! نخواستم ضایعشون کنم! رفتم و با داداش جوجو مشغول شدیم سر حل کردن سوالای امتحان پارسه و! بعد هم شام و ظرفا هم بابای جوجو شست و منم کمی درس خوندم! بعدشم میوه و بعدبابای جوجو منو رسوند خونمون! عید بود ولی از عیدی خبری نبود! شاید چون من تازه عروسم و اولین عید قربانی هست که تو خانواده اونام! واقعا اینا به نظر شما عادیه؟؟؟ برای من که خیلی عجیب بود!

دوست ندارم درگیر این مسائل بشم و خاله زنک بازی در بیارم ولی یه سری چیزا دیگه واقعا آدمو اذیت میکنه! یکی ازم بپرسه چی بگم؟ خجالت میکشم که از نظر بقیه همش داره بهم بی احترامی میشه! چرا بعضی ها نمیتونن جواب یه سری چیزا رو بدن؟؟؟ واقعا اونا نمیدونن؟ چطور یه سری رسم و رسوم دیگه رو بلدن؟؟ خدایا من اینا رو نمیتونم به هیچکی بگم...چقدر دارم اذیت میشم....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 21:35 توسط پاستیل و جوجو |

 

جوجوک خان تنبلوک الان بهت زنگ زدم که آنلاین بشی...ولی تو خوابی! بیدار شو دیگه!

دیشب دیدم ساعت حدود ۱ جوجو اس ام اس زد که کاش آنلاین بودی با هم خونه انتخاب میکردیم! گفتم دارم میام! اومدم وسط هال جایی که به کابل برسم دراز کشیدم و آنلاین شدم! با هم کلی خونه از اینترنت دیدیم ولی انتخاب نکردیم! آخه عکس توی خونه ها نبود و فقط نقشه ش بود! مشورت کردیم و قراره جوجو از اونجا اقدام کنه!

منتظرم که بابا اینای جوجو زنگ بزنن برم اونجا! همه خونه ی بابا بزرگم هستن ولی من موندم خونه! الان زنگ زدن که جات خالیه....

جوجو پاشو دیگه تنبل خان! من واسه اینکه تو امروز دلت نگیره تنها نباشی اومدم اینترنت ولی تو تو خواب نازی....

 

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 9:29 توسط پاستیل و جوجو

 

امروز ناهار بودم خونه جوجو اینا! مامانش صبح زنگ زد که برم! داداشش خونه نبود رفته بود درس بخونه با دوستاش.

قبل ناهار نشسته بودیم مامانش گفت شما اسفناج دوست نداری نه؟ گفتم نه! گفت من قبل اینکه به شما زنگ بزنم غذا رو گذاشتم! یه چیزایی یادم بود که دوست ندارین اسفناج! دیگه حرفی نشد تا موقع ناهار! با کمال تعجب دیدم ناهار فقط اسفناج آورد چیزی نگفتم و برای اولین بار تو عمرم یه قاشق خوردم امتحان کنم دیدم نمیتونم بخورم! نمیدونم چرا از بوی اسفناج حالم بد میشه! خلاصه من ۵ قاشق برنج ورداشتم با یه تیکه گوشت گذاشتم بخورم ولی مگه پایین میرفت؟ گوشتش آخه بو و طعم اسفناج گرفته بود اصلا نمیتونستم قورت بدم مامانش هم میگفت که خودش عاشق اسفناج هست و چون داداش جوجو دوست نداره زیاد درست نمیکنه! باباش گفت زنگ زدی بهش بدو بدو بیا که این غذایی که دوست نداره بهش بدی؟ اونم گفت من گذاشته بودم و .... من اونجا با خودم فکر میکردم که اگه مامان من بود از زیر سنگ هم شده یه غذای دیگه می آورد حتی شده از بیرون بگیره! ولی به روی خودم نیاوردم و آخر هم ۳ قاشق اضافه آوردم که مامان جوجو خورد! خدایی همون ۲ قاشق گیر کرده بود تو گلوم پایین نمیرفت! همش میترسیدم حالم بهم بخوره! بعدش هم خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم بعد از چای و میوه و شیرینی به داداشم گفتم بیاد دنبالم و الان هم خونه هستم! گرسنه م نیست و شام نخوردم! اصلا میل به غذا ندارم!

برای فردا مامان بابای جوجو گفتن بیا بریم خونه بابا بزرگ جوجو! منم گفتم میخوام برم خونه بابابزرگ خودم! آخه خجالت میکشم حالا اومدم با جوجو مشورت کردم میگه برو خوبه! بعد به مامانش گفتم اگه بد میشه و اونا ناراحت میشن بگین بیام! بعد اونا هم گفتن بیا ما دوست داریم و خوشحال میشیم و .... قرار شد فردا باباش بیاد دنبالم باهاشون برم! ولی خدایی خیلی خجالت میکشم!

دارم با جوجو چت میکنم! چقدر مهربونه و چقدر داره پخته حرف میزنه و درکم میکنه! خداکنه همینطوری بمونه! الان واقعا داشتم به مرز خودکشی میرسیدم آرومم کرد!

خدای مهربونم ممنونم به خاطر این همه لطف و نعمت! کمکم کن! میدونی چقدر آشفته ام! بهم آرامش بده

پ.ن. مرسی از تبریکاتون دوستای گلم

پ.ن.۲. عیدتون مبارک هرچند من از عید قربان متنفرم! همیشه دلم میخواست تو این روز من ناپدید بشم! اصلا برم یه جایی گم شم! برام دعا کنید

 

 

+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 20:1 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز تولدم بود! دیشب که رسیدم خونه دیدم داداشم از یخچال کیک در آورد و تولدت مبارک خوند برام! صبح اومدن شمع گذاشتن رو کیک و کلی عکس و تولدت مبارک و اینا :دی کادوم هم باید بریم بگیریم! ببینم چی لازم دارم! یکی از شاگردام هم برای سی دی سهیل نفیسی هدیه اورد دیشب!

بعدش با داداشم رفتیم خونه دوستم و نشستیم و صحبت کردیم! خوش گذشت و شاد شدیم خیلی! بعدش اومدیم بیرون و اصلا حواسمون نبود که پشتمون ماشینه و داداشم همینطور بی هوا اومد عقب و زد به ماشین عقبی! وای صدای آژیرش در اومده بود ولی خدا رو شکر هیچی نشد! خیلی ترسیدیم! بعد رفتیم با دوستم کادو خریدیم! یه ظرف لاجوردی خوشگل! رفتیم خونه دوستم و اونجا هم کلی شادی و خنده و عکس و ناهار و خیلی خوش گذشت خلاصه! یکی از دوستام که تو دوره لیسانس با من هم گروه بود برای تولدم یه تاپ سبز خوشگل و یه اسپری آورد! شرمنده ست آخه کارا رو من تنها انجام میدادم و به اسم هر دومون میدادم به استاد!

عصر رفتیم بیرون و کلی تو ماشین شیطونی و سر و صدا کردیم و رفتیم دور زدیم و سوپر استار شام خوردیم! الانم اومدیم خونه! دوستم خونه ماست فردا باباش میاد دنبالش که برن خونشون! داره با بابا و مامانم صحبت میکنه!

همونطور که حدس میزدم جوجو روز تولدم رو یادش نبود! در صورتیکه من برای تولدش از ایران کادو برده بودم و بابا مامانم هم کادوی اون رو دادن من ببرم! اون حتی در مورد تولد من به بابا مامانش هم نگفته بود! امسال اولین سال تولدم بود که ازدواج کرده بودم! عملا فرقی برام نکرد! صبح بهش زنگ زدیم و صحبت کردیم ولی حرفی از تولد من نزدیم و نزد! به بابا مامانم گفته بودم جوجو یادش نمیمونه ولی اونا باور نمیکردن! بعد دیگه به روم نیاوردن ولی فکر میکنم دلشون برام سوخت!

از دوستام زیاد اس ام اس نداشتم چون کسی شماره ایرانسلم رو نداره! دوس جون بهم از ۵ روز قبل هر روز اس ام اس میفرستاد و تبریک میگفت!۳ تا از شاگردام که دوستام هم هستن بهم ایمیل زدن چون دیدن تلفنم قطعه! تو فیس بوک هم کلی تبریک داشتم! یکی از دوستای قدیمیم هم بهم تبریک گفت که خیلی عجیب بود و سوپرایز! جالبه جوجو هر روز تو فیس بوک هست و همه عکسای مسافرتشو گذاشته بود ولی حتی اونجا هم بهم تبریک نگفت!

مرسی از مادر علی کوچولو که یادشون بود و بهم تبریک گفتن!

پ.ن. ۱. دیشب ساعت ۱ جوجو اس ام اس زد و گفت تاریخ رو دوستش بهش اشتباه گفته و ....تبریک گفت! ولی دیگه ۶ آذر شده بود! بهش حق میدم چون وقتی خودم هم اونجا بودم اصلا تاریخ ایران رو نمیدونستم! ولی اگه خیلی براش مهم بود از چند روز پیش که یادش بود حواسشو جمع میکرد! پارسال هم بهم تبریک نگفت حتی! ولی خب گفتم ازدواج نکردیم هنوز و .... تا حالا روز تولدم بهم تبریک نگفت...حتی وقتی آشنا بودیم...حتی وقتی دوست بودیم...حتی وقتی زن و شوهریم! (قدر شوهراتون رو بدونین )

پ.ن. ۲. من عادت ندارم حرفی از روز تولدم بزنم قبل اینکه برسه و اینجوری میبینم کیا یادشونه! خانواده م هیچ وقت تا حالا یادشون نرفته! بعدا رو نمیدونم

پ.ن. نانازی بانو یادته چی گفته بودم بهت؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 21:58 توسط پاستیل و جوجو |

 

امروز صبح دوستم از تهران اومد رفتم دنبالش و نشستیم کلی صحبت کردیم و بعدش ناهار خوردیم! من که نبودم این دوستم رفته بود مکه! برام یه جفت گوشواره جینگولی خوشگل آورد که من رنگ سبزآبیش رو انتخاب کردم! عکسشو میذارم بعدا! بعد از ظهرم من کلاس داشتم و دوستمو رسوندیم خونه ی یکی دیگه از بچه ها! عصر هم رفتن کادوی استاد رو خریدن...یه کیک و یه دست فنجون نعلبکی تزئینی! منم رفتم کلاس! خیلی خوب بود اصلا خسته نشدم! تازه یکی از همکارام که خانومش تو کلاس منه گفت بچه ها از اینکه شما معلمشون شدین کلی خوشحالن و میگن خیلی انرژی داره و خوبه و .... منم مشعوف شدم بسی! امروز خیلی سرم شلوغ بود اس ام اس های دوست جون و اینا رو جواب ندادم!

همش سر کلاس یا تو خیابون یا وقتی با دوستم حرف میزدم اس ام اس و زنگ داشتم!  حالا خوبه بدبختا احوال پرسی هم کرده بودن! موقع خواب جواب میدم

جوجوکم سر کلاس که بودم اس ام اس زد که دلم گرفته بهم زنگ بزن صداتو بشنوم...منم بعد کلاس هر چی زنگیدم نمیگرفت جوجوکم من سعیمو کردم نشد عزیزم! در اسرع وقت بهت زنگ میزنم!

بعد کلاس بدو بدو رفتم پیش دوستم که محل کارش نزدیک منه! بعد شوهر اون اومد دنبالمون و ما رو رسوند خونه ی استاد! شوهرش یه جوری بهش خسته نباشید گفت که من کلی دلم آب شد! دلم میخواست ببینم جوجو پیش دوستای من چه برخوردی داره! خوشم میاد که خیلی آقا هست و زیاد حرف نمیزنه! دیدین بعضی پسرا وقتی دختر میبینن میخوان هی مزه بریزن؟؟؟ جوجو سنگینه خوشم میاد ولی انصافا شوهر دوستم هم کلی خوب بود و با کلاس برخورد کرد! خلاصه بچه ها دم در جمع شدن! ۶ نفر بودیم و با هم وارد شدیم! خیلی خوش گذشت! ۲ تا از دوستام دخترشون رو آورده بودن! کلی همه گفتیم و خندیدیم! کلا راحتیم اونجا...هر کی هر چی بخوره و ....منم شام نخورده بودم! گرسنه م نشد ولی...فقط چای و کیک خوردم اونجا...معمولا حوصله میوه و اینا ندارم! خوش گذشت در کل! سر و صدایی به پا کردیم که نگو ولی اتاد که همش کیگفت من دوست دارم و خوشحال میشم

یه چیزایی هست بعدا میگم

فردا صبح با داداشم میریم خونه یکی از دوستام که داداشش داره برای دکترا میره س و ئ د ! باید میدیدیمش ولی فرصت نشد تا حالا...داره شنبه میره! فوقشم همون جا بود الان دکترا هم قبول شد...این پسره همکلاسی جوجو بود! اگه جوجو بود باهم میرفتیم کلی جالب بود! حالا تعجب کردم داداشم قبول کرد بیاد... آخه تا من از یه پسر تعریف میکنم اون بدش میاد از اون نفر! ولی از جوجو خوشش میاد شاید واسه اینه که من روش تعصب نشون نمیدم! این سیاستم بود...چون میدونم اینجوری تو خونمون طرفدار پیدا میکنه

فردا ناهار هم که خونه یکی از بچه ها هستیم گود بای پارتی باید لباس روشن بپوشم امشب لباسم خیلی تیره بود بلوز سبزآبی میپوشم با همون گوشواره هااااااااا 

شب خوش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 1:7 توسط پاستیل و جوجو |

 

باز تعطیلی داریم و این داداش ما اومد خونه! دیروز دیدم زنگ میزنه میگه میدونی شنبه تعطیله! منم فردا کلاس ندارم! خودشم از این حرکتشم خندش گرفته بود...هی من بخند هی اون بخند! منتظر بود بگیم بیا! ما هم دلمون تنگ شده بود براش...امروز صبح رسید! کلی بوسش کردم عکسای فارغ التحصیلی لیسانسش رو بهم نشون داد..از اون لباسا پوشیده بود خیلی با نمک شده بود! به جای جوجو الان اینو اذیت میکنم لپاشو میکشم

تو سایت دانشگاه جوجو ورداشتن عکسای اون مراسم آخری که رفته بودیم رو گذاشتن! از من و جوجو کلی عکس هست!همشم در حال خوردن! شانسو دارین؟؟

کلی کار دارم ولی خیلی پوست کلفتانه نشستم پای اینترنت! کار خاصی هم ندارما ولی مرض که دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 10:58 توسط پاستیل و جوجو |

اینجا خونه ی مجازی ما (پاستیل و جوجو) هست. با عشق ساختیمش و با عشق با هم و برای هم مینویسیم! زندگی رو دوست داریم و بهش لبخند میزنیم :)
عاشق خدا هستیم و اون همیشه با ماست برای همین همیشه امید داریم

Home
Email
Night Skin